تبليغاتX
منو بخونید


منو بخونید

چقدر زود دیر شد............

چقدر سخته چشم انتظار کسی باشی که میدونی هیچوقت دستت بهش نمیرسه

1229117444pix2pix_org-1.jpgعشق........چه کلمه بی معنی شده دیگه درکش واسم مثل قبل راحت نیست

میشه به جای این کلمه اسمش و گذاشت انتظار - سختی- گریه-بدبختی و.................

1229117444pix2pix_org-6.jpg.........................

1229117444pix2pix_org-12.jpg........................

1229117444pix2pix_org-10.jpg............................

 

 

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 21:13 توسط zizi| |

01~2.jpg دوتا فلفل هم میتونن با همدیگه ۱ بشن و همدیگر و دوست داشته باشن چقد قشنگ....................
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 21:4 توسط zizi| |

اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان

 

نسبت به يکديگر نامحدود مي شود

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 20:48 توسط zizi| |

این داستان من است برای هر کس که دوست دارد بداند چگونه دیوانه شدم.

در روزگاران بسیار دور و پیش از آن که بسیاری از خدایان متولد شوند از خواب عمیقی برخواستم و دریافتم که همه ی نقاب هایم دزدیده شده اند . آن هفت نقابی که خود بافته و در هفت دوره زندگانی روی زمین بر چهره زدم.

لذا بی هیچ نقابی در خیابان های شلوغ شروع به دویدن کردم و فریاد زدم :"دزدها . دزدهای لعنتی"

مردان و زنان به من می خندیدند و برخی از آنان نیز به وحشت افتادند و به سوی خانه هاشان گریختند.

چون به میدان شهر رسیدم ناگهان جوانی که بر بام یکی از خانه ها ایستاده بود فریاد زد " ای مردم.این مرد دیوانه است"

سرم را بالا آوردم تا او را ببینم اما خورشید برای نخستین بار بود که چهره ی بی نقاب مرا بوسید.پس جانم در محبت خورشید ملتهب شد و دریافتم که دیگر نیازی به نقابهایم ندارم و گویی در حالت بی هوشی فریاد بر آوردم و گفتم " مبارک باد! مبارک باد آن دزدانی که نقاب هایم را دزدیده اند."

این چنین بود که دیوانه شدم و اما آزادی و نجات را در این دیوانگی یافتم. آزادی و نجات از اینکه مردم از ذات من باخبر شدند.....

جبران خلیل جبران

راستی در هر روز چند نقاب عوض می کنیم تا محترم یا معتبر بمانیم یا مورد تحسین دیگران قرار بگیریم اما به قول خود جبران که در جای دیگری می گوید : " ای دوست من آنچه از من برای تو نمایان است من نیستم. ظاهرم چیزی نیست جز لباس هایی فاخر اما درونم که ذات پنهان من است راز ناشناخته ایست

که در اعماق من جای دارد."

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 20:35 توسط zizi| |

یک روز با تمام امید و آرزو با هم توی جاده ای قدم گذاشتیم . جاده ای که پر از امید و زیبایی بود . پر از انرژی و انگیزه . اب هم درس میخوندیم درد دل میکردیم خزید میکردیم تفریح میکردیم و هزار و یک کار که لحظه به لحظه اش با عشق بود و با انگیزه . همیشه خدا رو شکر میکردم که اون و داشتم و از خدا میخواستم کمکم کنه تا بهترین زندگی را براش درست کنم . اما تقدیر یه چیزایی رو نمیخواست . شاید لازم بود دلمن بلرزه دلیلش و نمیدونم ولی عاقبت ما اون نشد که میخواستیم . نمیتونم دوستش نداشته باشم ولی بودنم بیشتر بهش ضرر میزنه . من نیتم خوشبخت کردنش بود . ما خیلی با هم خوشبخت بودیم . هیچوقت این فراموش نمیکنم و میدونم هسچکس جاشو پر نمیکنه ولی . . .

میدونم که اونی را که دوست داشتم و بدست نیوردم و مجبورم اونی را دوست داشته باشم که دارم .

ولی هیچکس نمیدونه ته زندگیش چی میشه . خدایا من جوجم دوستش دارم پس اگر میدونی که کسی نمیتونه بیشتر از من خوشبختش کنه کمکم کن که من خوشبختش کنم .

جوجه

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 19:15 توسط zizi| |


Design By : Night Skin